۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه
۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه
چرخ و فلک . . .

فانوس خيال از او مثالی دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم کاندر آن حيرانيم
خیام
۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه
بچه های خوب امیریه . . .
تصویری از روزگاران خوش گذشته
هنرمند نامی امیریه فریدون فرخزاد (تصویر بالا) در میان حلقه بچه های محل که برخی از آنها در حکایت های امیریه نامشان آمده و یا اشاره ایی شده است .
برای آشنایی بیشتر با امیریه و دیدن تصاویر بیشتر از دیروز و امروزش در فیسبوک امیریه اینجا کلیک کنید . . .
۱۳۹۰ دی ۳, شنبه
۱۳۹۰ دی ۲, جمعه
خداحافظ . . .

وداع چهرههای سیاسی جهان با واسلاو هاول بقیه عکسها در اینجا . . .
۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه
شبترین شب ها . . .
۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه
مسافران . . .
پروردگارا ,سفر کرده های از میان مسافران از راه رسیده این تصویر راهشان پر نور ومقصدشان آرام و مانده ها هم اقامتشان پر دوام باد .
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
عکاسخانه . . .

در فیسبوک امیریه در کنار دیدنی ها و گفتنی ها برای ارج نهادن اهالی و کسبه اول با عکاس های امیریه شروع کردم و با عنوان این کسبه خاطره ساز که حال خود خاطره ایی هستند تنها به قرار دادن عکسی از عکاسخانه وویترین آنها بسنده کرده ام.تا اینکه متوجه شدم در مطلبی در صفحه فیسبوک نام عکاسی ژان که این یکی در خیابان شاهپور (وحدت اسلامی) سرفرهنگ واقع شده, بمیان آمده است و بچه محلی دوستدار امیریه خاطره ایی را در انجا نقل کرده بود که عینا درجش میکنم:

۱۳۹۰ آذر ۱۳, یکشنبه
دبیرستان رهنما . . .
دبیرستان رهنما
ـ هی حاجی، حاجی، عکس ورندار.ـ کلیک
ـ حاجی، کری یا حرف حساب حالیت نیس؟ گفتم ورندار!
بفرمایین، بفرمایین بیرون.
چند تا از بچه ها، بازیشان را رها کردند و به طرف من ـ که پشت به در ورودی مدرسه ایستاده بودم و داشتم از بازی بچه ها عکس می گرفتم، دویدند. ترسیده بودند.
ـ آقا، آقا، آقای ناظم با شما هستن. لطفاً عکس نگیرین. براتون دردسر درست می کنن.
به طرف اتاق آقای ناظم ـ که آن سوی حیاط مدرسه و درست مقابل در ورودی ست نگاه کردم. پشت پنجره اتاق ناظم، آقای "علی اکبر میرفخرائی" بود. با یک دست میکروفن را جلوی دهانش گرفته بود و با دست دیگر در مدرسه را به من نشان می داد.
ولی چرا آقای میرفخرائی، موهای سرش ژولیده بود؟ چرا آقای میرفخرائی ریش گذاشته بود؟ چرا کاپشن به تن داشت؟
تا آنجا که من به خاطر دارم، موهای سر آقای میرفخرائی همیشه مرتب و شانه کرده بود. صورت آقای میرفخرائی همیشه هفت تیغه بود. در محیط مدرسه، آقای میرفخرائی کاپشن به تن نمی کرد. آقای میرفخرائی همیشه کت و شلوارهای اطوکرده و بسیار شیک به تن داشت. کراوات های رنگارنگ و گران قیمتش زبانزد همه ی اهالی "منیریه" بود. از همه این ها مهمتر، آقای میرفخرائی همیشه در صحبت کردن و یا حتی در امر و نهی کردنش، مودب بود. هیچ وقت صدایش را به روی ما بلند نمی کرد. آقای میرفخرائی ...
***
ـ آقای "شهرزاد"، اسم "مسعود" جونو میخواین تو کدوم دبیرستان بنویسین؟
ـ "دبیرستان رهنما"، شکوه خانوم.
ـ منم میخوام اسم "مهدی" رو تو همون مدرسه بنویسم. اگه زحمتی نیس باهم بریم.
ـ نه احتیاج نیس شما تشریف بیارین. من اسم هر دوشونو می نویسم. فقط شناسنامه و تصدیق ششم دبستان فراموش نشه. اگه مهدی جون ساعت 9 صبح جلوی در مدرسه باشه، خوبه. آدرس مدرسه رو که بلدین؟ تو خیابون فرهنگه، آخرین کوچه ی دست راست، نرسیده به خیابون پهلوی. البته شنیده ام که مدرسه، یک سال بعد، به یه ساختمون بزرگتر که اول خیابون منیریه ست، نقل مکان میکنه.
***
ـ فقط یه پوئن عقبیم. ولی 7 ثانیه تا آخر بازی مونده. هول نشین، هفت ثانیه خیلیه. اینو بهتون چند بار گفته م: "حسن شهمیرزادی" به تنهایی یه تیمه. چهار نفر بقیه ی بازیکنای تیمش، سیاهی لشگرن. با اینکه "نصرالله" فوروارده، ولی برای ایز گم کردن، نصرالله توپو میندازه، "حسن هارلم" میگیره. حسن جون، سر جدت، جون مهدی، تو این چند ثانیه آخر بازی فینال، هارلم بازی درنیار. فقط توپو دریبل کن تا پشت خط سانتر. من میدوم اونور خط سانتر. توپو به من پاس بده. من دریبل می کنم، میرم طرف حلقه. من مطمئنم یکی از بازیکنای حسن شهمیرزادی، ناشی بازی درمیاره و رو من فول میکنه. اونوقت دو تا پرتاب داریم. منو که می شناسین، من پنالتی انداختنام حرف نداره! اگه دوتاشو گل کنم، بازی رو بردیم. اگه حتی یکیش گل بشه، مساوی میشیم و 5 دقیقه به وقت بازی اضافه میشه. من مطمئنم تو وقت اضافی بازی رو می بریم.
بیشتر از 5 ثانیه نگذشت که سوت داور، به صدا درآمد. و صدای این سوت را تمامی بچه های همه ی دبیرستان های عالم شنیدند:
فول، پنالتی، دو تا شوت!
ـ اولین پنالتی رو "مغزی" میندازم. من مغزیام خوبه! توپ از دست های لرزان من جدا شد و به جانب حلقه رفت. رفت، به لبه ی حلقه خورد، مکثی کرد، نیفتاد و برگشت.
ـ مهم نیس، این یکی رو "تخته کش" می کنم. حتماً میره. توپ، در فضایی از آرزو، ندبه و التماس به جانب حلقه پرواز کرد. به مرکز مربع وسط تخته ی بسکتبال خورد. به سوی حلقه برگشت. دور حلقه، یکبار چرخ زد. دور حلقه، یکبار دیگر چرخ زد. بعد نگاهی به من کرد و ...
***
ـ آقای "پاکروان"، من که قبلاً به طور خصوصی خدمتتان گفته م. بچه ها نباید زیاد دست بزنن. حواس بچه های کلاس های دیگه پرت میشه. معلم های دیگه، همه شاکی ان. از آقای "مسعودفر"، "ارسانی"، "رفیع نژاد" و "سیاح" بگیرین تا حتی آقای "نیکو" معلم ورزش. معلم ایشون.
حالا موضوع انشای این دفعه چی بوده که این همه برای ایشون دست زده ن؟
ـ"درشکه ی مسافرانِ سرِ قبر آقا"
ـ چی؟
ـ درشکه ی مسافرانِ سرِ قبر آقا
ـ جنابعالی، موضوع انشای بهتری پیدا نکردین، که به ایشون بدین؟
ـ آقای مدیر، جناب "بهرامی"، آقای "مهرآموز" از من اجازه گرفته ن که موضوع انشاهاشون رو خودشون انتخاب کنن. و من هم موافقت کرده م.
***
ـ "میتی"، "کاپیتان میتی"، بابا ول کن اون توپ بی صاحابو! بدو، بدو "نسرین" خوشگله س! بازم جلو مدرسه، کتاباش از زیر بغلش افتادن رو زمین! بدو تا تنور داغه!
این بار به خودم جرأت دادم و تعلل نکردم. به خودم گفتم: نهایتش اینه که آبروم جلوی بچه ها میره. با همان شورت و پیراهن رکابی ورزشی دویدم بیرون.
برای اولین بار بود که از فاصله ای چنین نزدیک، به چشم های آبیش نگاه می کردم!
ـ سلام نسرین خانوم. میتونم کمکتون کنم کتاباتونو جمع کنین؟
منتظر جواب نشدم. دولا شدم تا کتاب های قطور فیزیک، شیمی و هندسه را که از زیر بغلش به زمین افتاده بودند، برایش جمع کنم.
ـ نسرین خانوم، من خیلی دلم می خواد شما رو ببینم! چند بار موقع تعطیلی اومدم دم مدرسه تون. دو، سه بار هم دورتر از منزلتون، واسادم! ولی نشده که باهاتون صحبت کنم.
ـ نزدیک خونه ی ما؟
ـ بله، نزدیک خونه تون، انتهای کوچه ی "وستاهل". نسرین خانوم، من پنجشنبه بعد ازظهر دارم میرم فیلم "شورش بی دلیل" جیمز دین رو ببینم. دوس دارین بیاین؟
ـ کجا نشون میدن؟
ـ سینما "چارلی"، انتهای خیابون "شاه"، نرسیده به "سی متری".
ـ چه سانسی؟
ـ سانس 2 تا 4 بهترین سانسه. بعدش اگه موافق باشین باهم برمی گردیم. میخوام تو راه، چندتا از شعرامو براتون بخونم. یه ربع به 2 جلوی در سینما خوبه؟
***
ـ آقا یه چایی، لطفاً
داشتم از ترس می لرزیدم. هن هن کنان کتم را درآوردم و روی دسته ی صندلی یکی از میزهای قهوه خانه انداختم. داشتم می نشستم که نگاهم به یک چهره ی آشنا افتاد. اِه، دو میز آنطرف تر "اکبر شادبخش" بود! اکبر شادبخش شانزده، هفده ساله! به همان صورتی که سالهای سال پیش می شناختمش. مثل من پیر نشده بود. با سری خمیده به روی میز، داشت چرت می زد.
ـ اکبر، تویی؟
سرش را اندکی بلند کرد. با چشم های گود رفته و تقریباً مه آلودش، مرا چند ثانیه نگاه کرد.
ـ اِه، میتی، تویی؟ اِه، چرا موهات سفید شده! گچ کاری می کردی؟ بابا خیلی سرت میشه! آخه کجایی بی بفا(بی وفا)؟
با مکث و بریده بریده صحبت می کرد.
به طرف میزش رفتم و روی صندلی مجاورش نشستم.
ـ اکبر، چطور زمان بر تو اثر نگذاشته و تو پیر نشده ای؟ چطور هنوز شانزده، هفده ساله باقی موندی؟
ـ میتی جون، من که میدونی از اول عشقی بودم. عشقیا پیر نمی شن! حالا تو بگو. تو کجا بودی این همه سال؟ چرا دیگه پیدات نیس؟
ـ اکبر جون، من سالهاست که دیگه ایران نیسم.
ـ پس چطو الان، اینجا؟
ـ اکبر جون، اومده بودم نسرینو ببینم.
ـ کجا نسرینو ببینی؟
ـ دمِ "دبیرستان داوری". ولی زنگ که خورد، یک مرتبه در مدرسه باز شد و بیشتر از هزار تا کلاغ سیاه پریدن بیرون. هُردود کشیدن به طرفم. میخواستن به من حمله کنن. درست مثل فیلم "کلاغ"های آلفرد هیچکاک. یادته؟ منم ترسیدم، فرار کردم. رسیدم به قهوه خونه، درو باز کردم، پریدم تو و درو بستم.
ـ بابا ایول! الحق که کعب الاخباری! به سی ان ان گفتی زکی! عشقی، نسرین ممکنه هنوز تو دبیرستان داوری باشه، ولی آخه دبیرستان داوری که دیگه اونجا نیس که تو می شناختی.
ـ اکبر جون، مگه نشئه ای؟ مدرسه داوری همین بغله، سر منیریه، چسبیده به همین قهوه خونه.
ـ بابا کمالتو! ببین کی به کی میگه نئشه!
بابا چسبیده بووود! ولی چسبش خوب نبود، قاطی داشت، وَر اومد!
ـ منظورت چیه اکبر؟
ـ واله من خودم که ندیدم، ولی شنیده م خیلی سال پیش، یه بولدوزر گنده آوردن، زدن زیر مدرسه داوری. از جا کندنش، از این جا بردن.
ـ کجا بردن؟
ـ نمی دونم جون تو. فقط مطمئنم هر جا بردنش سر به نیستش کردن. بعد دیدن جای خالیش تو ذوق میزنه، رفتن با همون بولدوزره یه مدرسه ی دیگه ای رو، از یه جای دیگه، کندن، آوردن، گذاشتن تو جای خالی مدرسه داوری.
ـ اکبر اسم این مدرسه ی تازه چیه؟
ـ "دبیرستان دوشیزگان اسلامی"
***
هی حاجی، حاجی، عکس ورندار.
حاجی، کری یا حرف حساب حالیت نیس؟ گفتم ورندار!
مطلب فوق و بسیار مشابه آن در فیس بوک امیریه در اینجا . . .
۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه
محرم و حسرت هایش . . .
در اولین سالهای زندگی با مادر بزرگ در اولین سالهای دهه چهل بخاطر کوچکی مجبور به همراهی با اوبودم که برای عزا داری خانه آقای شیرازی و اقا کوچک و اشرف السادات و غیره میرفتیم که در آنها خبری از دسته و سینه زنی و زنجیر نبود. تنها دلخوشی تماشای دسته ها که از مهدی موش و میدان شاهپور و بویژه دسته مقدم که از ته کوچه وقفی راه می افتادند و از کوچه مطیع الدوله عبور میکردند , بود. باری همانطور که گفتم بخاطر کوچکی اجازه پیوستن به آنرا نداشتم و باز تنها و تنها حسرت خوردن که چرا بزرگتر نیستم .
در همان سالهای اولیه چهل در کوچه ما سعادت به همت مردان بزرگ و کسبه و یاری و مساعدت اهالی کلنگ ساخت حسینیه مسلمیه زمین خورد که منهم بزرگتر شده بودم دیگر مشکل دسته و سینه زنی حل شد. یادم میاید در محرمی که هنوز حسینیه کاملا کار ساختش تمام نشده بود گردانندگانش باهمان حال و روزش اولین عزاداری را برپا کردند این گردانندگان یا خادمین امام حسین بیشترشان اهالی محل و برخی همان کسبه ایی بودند که هرروز با آنها در ارتباط بودیم و همین وجود این بزرگواران که با آنها بعنوان مثال موقع خرید در طول آن سالها مرا در کنار مادر بزرگ دیده بودند باعث شده بود که در حسینیه مسلمیه خودمان خود را نه غریبه احساس کنم و نه نبود پدر را زیاد احساس کنم .برای اینکه نام همه آن عزیزان را بخاطر ندارم و برای اینکه نامی از قلم نیفتد برای همه آنهایی که ما را ترک کردند و دیگر نیستند از پروردگار برای یکایکشان شادی روح و برای آنهایی که شکر خدا هستند طول عمر خواهانم .
اگر هرسال با شروع این ماه دلتنگ محرم های خاطره انگیزم میشدم امسال با راه اندازی امیریه در فیس بوک و یافتن بچه محل ها که چند تایی ثمره همان بزرگواران میباشند جدای محرم هایی که اشاره شد. دلتنگ حسینیه کوچه سعادت مسلمیه نیز هستم و بیشتر از هر زمانی در طول این سالهای دوری و جدایی حسرت آنجا بودن را میخورم .
۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه
به بهانه روز جهانی . . .

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
از پی ديدن رخت همچو صبا فتادهام
خانه به خانه در به در کوُچه به کوچه کو به کو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو
ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل
طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو
مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو
در دل خويش "طاهره" گشت و نديد جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو
طاهره قرةالعین در ویکیپدیا
۱۳۹۰ آذر ۱, سهشنبه
امیریه . . .
آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری !!!

تصاویر و گفتنیهای بسیار در فیس بوک امیریه در اینجا شما ضمن مشاهده تصاویر بسیارزیبا و پر خاطره با دیروز تا امروز این خیابان دوست داشتنی از زبان بچه هایش آشنا خواهید شد و به یقین شما هم سفری و گذری به کوچه پسکوچه های خاطراتتان خواهید داشت.
۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه
مرثیه ایی برای دبستان . . .
سخن از دبستان دولتی پسرانه مولوی یعنی مدرسه من و بیشتر بچه های محله میباشدهمان جایی که نوشتن امیریه را و برای امیریه نوشتن را آموختم . این مکان مقدس اگر برای همه تنها یک مدرسه ایی بیش نبود, برای من و مادرم که بخاطر کجرفتاری های روزگار از هم جدا افتاده بودیم با ثبت نام من در آنجا که مادر در چند قدمی آن قرار داشت دبستان مولوی حال میعاد گاه ما ,مکانی بالاتر از مدینه فاضله که اصلا خود مکه و شاید از آن هم بالاتر که در راه رسیدن به آنجا روزی چهار بار معبود و معشوق خود را میدیدیم . شش سال روزهای مدرسه منتظر رسیدن ساعت راهی شدن به دبستان که مادر را ببینم انتظار ظاهر شدنم را در میدانگاهی جلوی خانه اش میکشد و از آنجا تا درب مدرسه که هر بار برمیگشتم تکان دادن دستش که با بوسه هایی که همراهیشان میکردندرا ببینم ,آن هارمونی که با مهر مادری آمیخته میشد, چقدر زیبا بود.
۱۳۹۰ آبان ۱۵, یکشنبه
۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه
کوچه دلبخواه . . .

۱۳۹۰ آبان ۷, شنبه
امیریه . . .
از محلههای کودکی ام دزديده است

امیریه در فیسبوک در اینجا:
کلیک کنید
۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه
خورشیدی . . .
عطاری خورشیدی در میان هم ردیفانش یکی از نامداران پایتخت بود که نسل به نسل چرخیده و حال گردانده اش پسر حاجی خورشیدی میباشد . عطاری فوق همیشه مرا بیاد مادر بزرگم میاندازد که داروهای خانگی و یا بقولی علفی و عرقیات را هر ساله تابستان که به تبریز میرفتیم از عطار مشهور آنجا بنام سید اذانچی میخریدیم و با خود به خانه میاوردیم اما زمانی یکی از آنها تمام میشد و یا دارویی را که نداشتیم نیاز پیدا میکردیم با آنکه در مهدی خانی کسبه ایی بودند که آنچه را که میخواستیم داشتند اما مادر بزرگ دوری راه را بجان خریده ترجیح میداد برویم از عطاری خورشیدی بخریم که هم به تجویز حاجی و هم به مرغوبیت کالایش ایمان داشت .عطاری خورشیدی بجز مادر بزرگ دوست داشتنیم یاد عمه و عموی بزرگم و همینطور محل تولدم ,خیام نو در مختاری و دکتر نعیمی سربازی و . . . . میاندازد که در نوشته های بعدی به هرکدام بیشتر خواهم پرداخت .
۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه
در تماشاگه پاییز . . .

برگریزان همه خوبیهاست.
میبُریم از همه پیوند قدیم
میگریزیم از هم
سبک و سوخته، برگی شدهایم
در کف باد هوا چرخنده.
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروی نیست
وز گل یخ حتا
اثری در بغل سنگی نیست.
اینهمه بیبرگی؟
اینهمه عریانی؟
چه کسی باور داشت!؟...
دل غافل! اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشاگه پاییز که میریزد برگ.
(سیاوش کسرایی)
۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه
'Don't shoot me'

((من خود با کشتن و یا محاکمه و اعدام هر دیکتاتوری هر چقدر هم ظلم کرده و خون ریخته باشد مخالفم .))
۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه
پرسش . . .
بر در میکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
آیا گرفتاری و مشکل ما از دین ماست یا شیوه دینداری ما یا هر دو؟
۱۳۹۰ مهر ۲۴, یکشنبه
مرگ درخت من . . .

در خوابهاي دور
آنجا كه خانه پدري
در لابلاي خاطره و عشق ٬
پنهان شده ست
روزي كه عشق در نفسم روئيد ٬
بر سرو كوچه نقش دلي را
با چند قطره خون
زده بودم .
ديروز ٬
با تيغ شهرداري
آن سرو و نقش دل
ازديده پركشيد
اما سه قطره خون ٬
در كوچه هاي ميهن من
جاري است .
عليرضا نوري زاده
لندن ۲۲ مهرماه ۱۳۹۰
پینوشت :مطلب فوق را امروز علی رضا نوری زاده بچه محل قدیمی ما بر سایتش قرار داده است از آنجا که درد او دردمشترک ما بچه های امیریه میباشد و هر کدام از ما در طی این دوران شاهد اره و تبر بر درختانمان بوده و هستیم شعر زیبای اورا در اینجا قرار دادم . . .
۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه
پاییز . . .

عاطفه جان
آن بهار که زود آمد و زود رفت
همه اش خامی بود
و این پاییز که درنگ نمود
همه اش پختگی
*
پاییز
که با سخن نیمه سبز و سکوت زرد
فرا رسید
حرف های دیگری داشت
او بیش از آنکه خاطره ها را بیاراید
تجربه ها را می پیراست
بهار، سوالی نمی کرد
اما جواب های سبزی می داد
پاییز، پرسش و پاسخ را با هم داشت
و هر دو را طلایی
(مفتون امینی )
۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه
سوء تفاهم . . .


۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه
درگذشت دکتر مهرداد مشایخی
اما من غمین گل های یاد هیچکس را پرپر نمیکنم،
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم
کسرایی
با كمال تاسف و تاثر از دست رفتن دكتر مهرداد مشایخی را به همسر٬ پدرومادر٬ بستگان ,دوستان٬ وهمرزمانش تسلیت میگویم .
مهرداد مشایخی متولد 1332، تحلیلگر سیاسی و اجتماعی و نویسندهی مقالات و گفتوگوهای بسیاری در بارهی توسعهی اجتماعی و سیاسی پس از انقلاب است و مطالب بیشماری به فارسی و انگلیسی در نشریات مختلف از جمله «ایرانیان واشنگتن»، «مجلهی دمکراسی باز»، و « شهروند» به چاپ رسانده است. وی یکی از ویراستاران کتاب «ایران: فرهنگ سیاسی در جمهوری اسلامی» است . مشایخی دارای دکترای جامعه شناسی و فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه آمریکایی واشنگتن دی سی به عنوان استادیار مهمان در گروه جامعه شناسی دانشگاه جرج تاون واشنگتن دی سی به تدریس مشغول بود.
یادش جاودان و راهش پر رهرو باد
۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه
۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه
از خزانی ها . . .
آنچه در طول چند روز بعد از فوت پدر گذشت هیچ بیاد ندارم اما آنچه در خاطرم هست وقتی چشمم را باز کردم خود را در خانه ساده و پر مهر مادر بزرگ در خانه آجری نبش کوچه نورایی در آنجا یافتم و آنروز خزانی تنها لحظه باز گشت دوباره ام به امیریه زادگاهم نبود که تولددوباره من وهمینطور خاطرات رنگی من بود و براستی به قول مادر بزرگ که پاییز را سون باهار (بهار ثانی ) مینامید آن سال فصل زردش بهاردوباره حیات خزان زده ام شد.
حال بعد از تقریبا پنجاه سال درست در روزی این عکسها بدستم رسید که میتوان گفت سالگشت آنروزهاست و من دوباره دور از امیریه و حتی باز نیازمند یاری ومساعدت که متاسفانه ناجی سالهایم دگر نیست اگرچه خانه آجری خوشبختانه همانگونه که بود برقرار است و کوچه نیز نامش را درطی این طوفانها ی ویرانگرهمچنان حفظ کرده است .
۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سهشنبه
باقی حکایت . . .
بعد از ذوق زدگی یافتن بچه محل خوبم و مرور و یاد آوری شیرین خاطره شبهای فوتبال جام جهانی
در منزلشان از او میخواهم که از آن کلبه مهر و صفا بیرون برویم واو مرا که بعد از نزدیک به سه دهه دوری توریست یا غریبه ایی بیش برای محله ایی که از کودکی هایم دزدیده ام, نیستم بگرداند. در اولین قدم که از کوچه وقفی بیرون میزنیم چشممان به دکان حاجی مو پنبه ایی میفتد که قبل ازخروج من که حاجی سفر آخرت رفت اداره اش بگردن ابرام همکلاسی شش سال دبستانم افتاد و حال میشنیدم که جلال خبر میداد ابرام سه برادرش را از دست داده که یکی از آنها زنده یاد آقا عبداله قهرمان حکایتهای من همانی که همین چند ماه پیش در عاشقانه ها و دخترک زیبا با چادر کودری گلدار نوشته بودم :(آقا عبد اله روی چهار پایه چوبیش که تکه های عاج را مرتب میکرد با چشمانش اورا تا مغاذه ابراهیم ماست بند چنان دنبال میکرد گویی از او برای مینیاتورهایش بهره میگرفت تا در قابهای خاتمش زندانیش کند . )به راهمان ادامه میدهیم از اینسمت خیابان به آنسمت از این کوچه به آن پسکوچه . . . در میان راه میشنوم که آقا بزرگی همان که هیکلش با شهرتش همخوانی داشت و برخورد ناخواسته تنه اش کلاس دوم در حیاط مدرسه باعث شکستن سرم شد و همین عدم سبب خیر شد که پی به ارزش مهین خانم نرس بیمارستان رازی ببرم و شرمنده عمل خود در همراهی با بچه ها در به تمسخر گرفتنش شوم , که حال خبر دار میشوم دنیای به این بزرگی نتوانسته آقا بزرگی را در خود جای دهد و او را هم سوار بر کاروان پدر خدا بیامرز جلال و آقا عبد اله نموده که متاسفانه تعداد مسافران بسیارند و همه هم قهرمان های حکایاتم که برخی را بهشان پرداخته و برخی هم منتظر بهانه ایی بودم که بهشان بپردازم مانند طفلک فرامرز که با مادر و خواهر و برادرش بهمراه ناپدریش که از بچه محل های قدیم ما بود به کوچه ما آمدند فرامز چند سالی از من کوچکتر بود جدایی والدین و حس مسولیت برادر و خواهر و نقض عضوی چشمش دست بدست هم داده بودند و از موجودی پرخاشگر و عاصی و عصبانی ساخته بودند که همین باعث فاصله بین او و بچه هاشده بود و برای من این اثر را داشت که برای اولین بار در زندگی به این پی ببرم که انسانها اگر همدیگر را درک بکنند اگر همدیگر را دوست نداشته باشند از همدیگر بدشان هم نمیاید مرگ پسرک دلم را سوزاند زود بود که اینبار میبینم که طبق عادت جلال که خبر های بد را در ساندویچی از اخبار خوش بخورد من میدهد تا شوکه نشوم

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه
پاییز . . .

برخیز و می بریز که پاییز می رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد
گرمیوه امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین
دریادلا که نوبت آن خیز می رسد
(سیاوش کسرایی)
۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سهشنبه
وبلاگستان . . .
۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه
ادامه حکایت . . .
با سپاس از جلال نازنین بخاطر ارسال تصویر بالا, این همان کوچه ماست که در این مطلب یاد شده است.
۱۳۹۰ شهریور ۱۱, جمعه
فرشته نجات . . .
در طول سال ایامی و مناسبتهایی هستند که با فرا رسیدنشان دلتنگیهای مزمن دایمی روزانه آدمی را که در غربت با آن دست بگریبان است را دو چندان میکند. بعنوان مثال همین ماه رمضان و عید فطرش که حال پشت سر گذاشتیم آنزمان که آنجا بودم تنها حسرت رمضانهای دوران سابق را میخوردم ولی اینجا علاوه بر آنها حسرت یار و دیار و کسانی که بودند و دیگر نیستند هم به آنها اضافه شده است, بطوری که هرسال اینجا از چند روز مانده به آغاز ماه مبارک صاحبان مغاذه های مسلمان که بیشترشا ن ترک هستند به تکاپو میفتند تا جنسشان را جور کنند و برای آگاهی مشتریانشان در کیسه های خریدشان پوستری مزین با آیات قرانی که ساعات شرعی در آن درج شده را قرار میدهند اینها جرقه ایی میشوند تا به یاد گذشته های به از امروز سرزمینم بیفتم بیاد تلاشهای مادر بزرگ مهربانم در آستانه رمضان دردرون خانه و کسبه زحمت کش محل در بیرون , مثل برادران روشن ,قنادی محل که از حجم شیرینی های ویترینشان میکاستند تا برای زولبیا و بامیه جا باز کنند و یا سید کبابی با پسرانش و گروه شاگردانش که پاک کردن سبزی و پختن آش رشته افطاری به کار روزمره شان افزوده میشد تا نان درشتی و شیر مال مخصوص افطارماه رمضان تافتونی و نان قندی دوآتشه آقا صادق سوخاری پز و . . . که گویی همگی دست بدست هم میدادند که بر شکوه و عظمت ماه میهمانی پروردگار بیافزایند. امسال هم بسان هرسال , منهم بسان کشتی شکستگانی که در خلوت ساحل خود لحظه های خوش سفرشان در دریای آرام گذشته را بیاد میاورد و طوفانهایی که دریا و آرامشش را دچار تلاطم نمودند نفرین میکند منهم با هر آهی که از بیاد آوردن خاطره لحظه خوشی از آن زمانها که از نهادم بر میامد به طوفانی که به اینروز و اینجایم پرتاب کرد لعن میکردم . خلاصه برای فرار از این بی دل و دماغی و بی حوصلگیها که به هر ریسمانی متوسل میشدم در همین فرار و گریزها در میان پست های رسیده چشمم به ایمیلی که مرا بچه محل خطاب کرده بود افتاد که بی معطلی باز کرده و خواندم مطلب ارسالی انگار خلاصه یا چکیده ایی از نوشته های خودم از امیریه بود اصلا گویی کپی شده باشد. حال دیگر تنها دغدغه ام یافتن صاحبش بود کسی که فرشته گونه با مطلبش برای نجاتم آمده بود در بازخوانی های بعدی تازه متوجه شدم که این بنده خدا دو تا عکس هم ضمیمه کرده که من متوجه نشده ام وقتی عکسها را باز کردم دیدم از کلاسهای دبستان من است بچه ها را نشناختم اما دو معلم را که خانم نخست کریمی و خان کلباسی بود شناختم . به نام ارسال کننده برگشتم جلال اسماعیل که حال میدانم فرستنده جلال اسماعیل کوره پز را کوتاه کرده بود. باری شناختن این غریبه آشنا تا اینکه خودش را در نوشته های بعدیش بیشتر معرفی کند معمایی شیرینی بود که حلش تمام تلخی هاو دلتنگیهای ماه مبارک را برد . تا جلال را کاملا بشناسم دو سه ایمیلی بین ما رد و بدل شد که هر ایمیل او چند عکس را با خود بهمراه داشت از ابرام بقال که همکلاس بودیم و حال جای پدر زنده یادش را گرفته و عکسی از امروز آقای ماهرومغاذه خرازیش که اگر چه مغاذه همانی است که من بیاد دارم اما افسوس روزگار ردش رابر صاحبش این مرد زحمتکش بجا گذاشته و بسیار عکسهای دیگر که دنیایی خاطره ازشان دارم مرا بیشتر وادار میکردم تا ببینم که جلال کیست. در لابلای همین تبادل اولین نوشته ها بین من و جلال که باعث شد اورا بشناسم دروغ چرا وقتی او در یکی از همان ایمیلهایش با فروتنی از من که در مطالبم از زنده یاد پدرش جواد آقا که صاحب قهوه خانه سر چهارراه حاج رضا بود و بین اهالی و کسبه محل به جواد سیاه معروف بود و منهم چند باری از او با همان لقبش نامی برده و یادی از او کرده بودم بخاطر همین سپاسگزاری کرده بود احساس شرمندگی کردم و در ایمیلی از او پوزش خواستم که جلال باز با بزرگواری حکایتی را برای اینکه مرا آرام کند را در ادامه نوشته بود و داستان او از این قرار بود که یکبار در شمرون سوار تاکسی بوده و با راننده از اینجا و آنجا حرف میزدند که راننده از او میپرسد بچه کجاست تا جلال میگوید مهدی موش اوبیدرنگ از جلال میپرسد که آیا جواد سیاه را میشناسد و شروع به تعریف محسنات پدرش میکند که جلال به او میگوید که پسر آن مرحوم میباشد .
روحش شاد و یادش همواره گرامی باد.
حکایت ادامه دارد . . .
توضیح: تصویر بالا همان قهوه خانه جواد سیاه است که حال به این شکل در آمده است .
۱۳۹۰ شهریور ۶, یکشنبه
کمپین جهانی امضا برای نجات دریاچهٔ ارومیه . . .

کمپین جهانی امضا برای نجات دریاچهٔ ارومیه
نجات دریاچهٔ اورمو نجات سرمایهٔ طبیعت در سیارهٔ واحد است که میراث واحد انسانهاست
زمین امروز نیازمند اتحاد تمامی انسانها برای حفظ دریاچهٔ مظلوم اورمیه در شمال غرب ایران در منطقهٔ آذربایجان است.
هنوز زمین بحران خشک شدن دریاچهٔ ارال را از سر میگذراند که دستکاری انسان در طبیعت شمارش معکوس خشکی کامل میراث طبیعی جهانی دیگری را رقم زد.دریاچهٔ اورمیه بیستمین دریاچهٔ بزرگ جهان بزرگترین دریاچهٔ داخلی ایران و دومین دریاچهٔ بزرگ شور جهان یکی از ذخیره گاه های طبیعی زیست کره اعلام شده از طرف MAB حوضهٔ آبریز دریاچه ارومیه، پنجاه و یک هزار و 8۷۶ کیلومتر مربع است که در حدود سه درصد مساحت کل کشور ایران را دربر میگیرد.
و شروع شمارش معکوس5 ساله مرگ امانت طبیعت اعلام شد
عدم مدیریت صحیح منابع آب از جمله
ساخت سدهای متعدد بر روی رودخانه های تغذیه کنندهٔ دریاچه
حفر بدون کنترل قناتها و تخلیهٔ منابع آب زیر زمینی دریاچه
ساخت اتوبان شهید کلانتری بدون مطالعات لازم و جدی نگرفتن هشدارهای صاحبنظران در مورد تاثیر نحوه ساخت غیر علمی این اتوبان بر هیا ت دریاچه. میلیونها تن خاک برای احداث این جاده از کوههای زنبیل کنده شده و در داخل دریاچه ریخته شد که این امر از یک سو منجر به تخریب محیط زیست منطقه زنبیل گردید و از سوی دیگر سبب جذب آب دریاچه توسط این توده های عظیم خاک و سنگ شد.
خشکسالیهای پی در پی و عدم وجود هیچ گونه تدبیر برای حفظ دریاچه
با توجه به گزارشهای رسمی این فاجعه را رقم زد
۶۰ درصد اقلیم دریاچه کویر شده است
کاهش ۶ متر از ارتفاع دریاچه
شوری آن از حد طبیعی ۲۰۰…۲۲۰ گرم بر لیتربه تا۳۴۰ ۳۶۰ گرم
لیتر رسیده است
۲۵۰۰۰۰هکتار از اراضی حاشیهٔ دریاچه به شوره زار تبدیل شده است
جمعيت آرتميا اروميه تقريبا به صفر رسيده است مرگ دسته جمعی تنها موجود آبزی آن که یکی از هفت گونه ارتمیا در جهان است
سرخ شدن یکپاره آب دریاچه ارومیه
مرگ پلیکانها و فلامینگوهایی که محل جوجه گزاری بومیشان این دریاچه است
خطر نابودی گوزن زرد و قوچ و میش بومی جزایر این دریاچه
نابودی پتانسیلها و پوشش گیاهی بومی این دریاچه و جزایر آن
خطر بر جا ماندن ۱۰ میلیارد تن نمک و پخش آن در هوا و زمین ها ی کشاورزی و سکونی اطراف
دستکاری و بیمسئولیتی انسان در طبیعت امروز کرهٔ زمین را با بحران خشک شدن دریاچه ای روبرو کرده است که حیات اقتصادی اجتماعی و بهداشت و سلامت جسمی و روانی میلیونها انسان را تهدید میکند
آثار این فاجعه زندگی مردم اطراف این مناطق و در بعد وسیعتر اکوسیستم کشورهای همسایه را نیز با بحرانهای خشکسالی الودگی هوا و از بین رفتن زمینهای کشاورزی روبرو کرده است.
با وجود سرعت رو به رشد خشک شدن دریاچه هیچ اقدام عملی جدی در راستای نجات آن صورت نگرفته است
ما امضا کنندگان این نامه وجدانها ی مسئول در برابر سرمایه جهانی طبیعی را به همصدایی با مردم ساکن این منطقه که حیات طبیعی و انسانیشان با تهدید جدی مواجه است فرا میخوانیم
از سازمان یونسکو و UNEP و تمامی سازمانهای جهانی محافظ محیط
زیست خواستار ادای مسئولیت اجتماعی انسانی و جهانی خویش در قبال این پدیدهٔ شوم هستیم
امروز حیات وحش گیاهی و حیوانی طبیعی این اقلیم و تمامی انسانهای ساکن این اکوسیستم نیاز به یاری جدی وجدانهای بیدار جهانی در سیارهٔ واحدمان است.
http://www.ipetitions.com/petition/urmugulu
۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه
یادی از م.امید . . .
۱۳۹۰ شهریور ۱, سهشنبه
آسیاب بنو بت . . .
تندتر تندترش کن …
1. الهام گرفته از بازی های دوران بچگیها . . .
آسیاب بشین میشینم،
آسیاب پاشو پامیشم،
آسیاب بچرخ میچرخم،
آسیاب پاشو،پا نمیشم؛
جوون ننه جون،
پا نمیشم؛
. . .
آسیاب تند ترش کن،
تندتر تندترش کن…
2 .تصویر بالا ازکاریکاتوریست روزنامه محلی اینجا توماس پلاسمان( Thomas Plaßmann )